دراز زبان

لغت نامه دهخدا

دراززبان. [ دِ زَ ] ( ص مرکب ) زبان دراز. آنکه زبانی دراز و طویل دارد. || سخن آرا و نطاق. ( ناظم الاطباء ). || آنکه به صراحت هرچه خواهد بگوید و از کس نهراسد. گستاخ در گفتار. ( یادداشت مرحوم دهخدا ): اگر خواهی دراززبان باشی کوتاه دست باش. ( منسوب به انوشروان از قابوسنامه ). || معربد و شورانگیز. ( ناظم الاطباء ): سلیطة؛ زن دراززبان. ( از مهذب الاسماء ) ( زمخشری ). سَلَطانَة، سِلِطانَة و سِلقَة؛ زن دراززبان. سَلعَف و سَلعَفَة و سَلفَع و سَلفَعَة؛ زن دراززبان بی باک شوخ روی. ( منتهی الارب ). سَلاطة؛ دراززبان گردیدن. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

زبان دراز

جمله سازی با دراز زبان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برآمد برین روزگاری دراز زبان بر دلم هیچ نگشاد راز

💡 و استاد ابوعلی را کنیزکی بود نام وی فیروز و دوست داشتی او را بحکم آنک خدمت او بسیار کرده بود، روزی استاد گفت فیروز مرا رنجه میدارد و بر من دراز زبانی میکند، ابوالحسن قاری گفت باین کنیزک چرا رنجه میداری این پیر را گفت زیرا که او را دوست دارم.

💡 بلبل شود دراز زبان در نوای شوق چون گوش خویش پهن کند گل ز شاخسار

💡 شد ز خط خال او دراز زبان این گره را ببین که رشته شده است

💡 بجز از آتش دراز زبان بجز از خامه زبان کوتاه

فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
بی عرزه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز