دراز زبانی

لغت نامه دهخدا

دراززبانی. [ دِ زَ ] ( حامص مرکب ) دراززبان بودن. حالت و کیفیت دراززبان. || سخن آرایی و فصاحت. || عربده و غوغا. ( ناظم الاطباء ). گستاخی درگفتار: شاپور آن دختر به شهر آورد و جامه های نیکو او را درپوشانید... پس یک روز دختر دراززبانی می کرد. شاپور گفت: چرا چنین همی گویی ندانی که شبان زادگان بر پادشاهان دراززبانی نکنند. ( ترجمه طبری بلعمی ).

فرهنگ فارسی

دراز زبان بودن

جمله سازی با دراز زبانی

💡 هر حاجتی که لشکر را بود باید که بر زبان سرخیلان و مقدمان باشد تا اگر نیکویی فرموده شود بر دست ایشان باشد. بدان سبب ایشان را حرمتی حاصل شود که چون مراد خویش خود گویند به واسطه ای حاجت نیفتد و سرخیل را حرمتی نماند؛ و اگر کسی از خیل بر مقدم خویش دراز زبانی کند یا حرمت او نگاه ندارد و از حد خویش بگذرد او را مالش باید داد تا مهتران از کهتران دیدار باشند.

همبستر یعنی چه؟
همبستر یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
لاشی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز