لغت نامه دهخدا
خوش پی. [ خوَش ْ / خُش ْ پ َ / پ ِ ] ( ص مرکب ) راهوار. خوش رفتار. ( یادداشت مؤلف ). خوش قدم. خوش راه:
گر بزد مر اسب را آن کینه کیش
آن نزد بر اسب زد بر سکسکیش
تا ز سکسک وارهد خوش پی شود
شیره را زندان کنی تا می شود.مولوی.
خوش پی. [ خوَش ْ / خُش ْ پ َ / پ ِ ] ( ص مرکب ) راهوار. خوش رفتار. ( یادداشت مؤلف ). خوش قدم. خوش راه:
گر بزد مر اسب را آن کینه کیش
آن نزد بر اسب زد بر سکسکیش
تا ز سکسک وارهد خوش پی شود
شیره را زندان کنی تا می شود.مولوی.
راهوار خوش رفتار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرگ با بره حریف می شده ناامیدان خوشرگ و خوش پی شده
💡 بگو به آنکه دل و دین بعشقبازی داد بخود بناز که خوش پی بمدعا بردی
💡 من و غم زین پس، و چون من همه کس، چون دانیم که دل خوش پی ازین حال، محالی عجبست