خورسندی

لغت نامه دهخدا

خورسندی. [ خوَرْ / خُرْ س َ ] ( حامص ) خرسندی. شادی. خشنودی. شادمانی. بشاشت. ( ناظم الاطباء ):
دل بخدا برنه و خورسندیی
اینْت جداگانه خداوندیی.نظامی.|| قناعت و رضایت.

جمله سازی با خورسندی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بکش چنانکه تو دانی که شاد و خورسندم به خون ناحق آشفته گر تو خورسندی

💡 نفس چون در ملک خورسندی برافرازد علم خسروش خاسر نماید هم بود طاغی طغان

💡 عزت ار خواهی که یابی خیز چون ابن یمین آب خورسندی بجوی و دست ازین دو نان بشوی

💡 برای قرب شاهانست روی پاسبان دیدن تو خورسندی ز قرب‌شه که روی پاسبان بینی!

💡 گوید که مکش آه، مرا آه چه سازد خورسندی بیمار چو از ناله و آه است

توده اهکی یعنی چه؟
توده اهکی یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز