لغت نامه دهخدا
خفرز. [ خ َ ف َ / خ َ رَ ] ( اِ ) خرفه. بقلةالحمقاء پرپهن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
بگاه نام جستن تیرباران
چنان رانی که برگ گل بهاران
خفرز آید ترا ریگ رونده
ثمر آید ترا بحر دمنده.( ویس و رامین ).
خفرز. [ خ َ ف َ / خ َ رَ ] ( اِ ) خرفه. بقلةالحمقاء پرپهن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
بگاه نام جستن تیرباران
چنان رانی که برگ گل بهاران
خفرز آید ترا ریگ رونده
ثمر آید ترا بحر دمنده.( ویس و رامین ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خفرز آید ترا ریگ رونده شمر آید ترا بحر دمنده