خسب

لغت نامه دهخدا

خسب. [ خ ُ ] ( نف ) خوابنده:
فرشته صفت مردم هوشیار
نه بسیار خسب است و بسیارخوار.سعدی ( صاحبیه ).- روز خسب؛ روز خواب.
خسب. [ خ ُ ] ( اِخ ) شهری است [ بخراسان ] بر کرانه بیابان و آب ایشان از کاریز است و خواسته مردمان بیشترین چهارپای است. ( حدود العالم ).

فرهنگ فارسی

شهریست بر کرانه بیابان و آب ایشان از کاریز است و خواسته مردمان بیشترین چهارپایست.

جمله سازی با خسب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 صبح‌چون‌خیزی نیاری جز جمالش در ضمیر شام چون خسبی نبینی جز خیالش در منام

💡 ما زندگی کنیم و تو خسبی به خون و خاک وارونه بازی فلک کج‌قمار بین

💡 بر بساط فرش غیر از یک نهالی خسب نیست گو ببالا افکنی در شب ندارد احتیاج

💡 هرگاه که بنشینی بر پای بود مسند هر گه که فرو خسبی بر پای بود بالین

💡 بداد کوش و بشب خسب ایمن از همه بد که مردِ بیداد از بیمِ بد بود بیدار

💡 درآغوش گلم ازغنچه خسبان برون در ندارداین گلستان شبنم ازمن پاکدامانتر

بلبل یعنی چه؟
بلبل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
کصخل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز