لغت نامه دهخدا
خاریده. [ دَ / دِ ] ( ن مف ) شیئی که عمل خاریدن بر آن واقع شده. شیئی که حالت خاریدن پیدا کرده:
جوئی که در این گل خرابست
خاریده باد و چاک آبست.نظامی.
خاریده. [ دَ / دِ ] ( ن مف ) شیئی که عمل خاریدن بر آن واقع شده. شیئی که حالت خاریدن پیدا کرده:
جوئی که در این گل خرابست
خاریده باد و چاک آبست.نظامی.
شیئی که عمل خاریدن بر آن واقع شده شیئی که حالت خاریدن پیدا کرده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون برون کردند گردان رمح را افزوده حرص از برای خوردن خون تیغ را خاریده کام
💡 گر سر ببینی پرطرب پر گشته از وی روز و شب میدانک آن سر را یقین خاریده باشد دست او
💡 سم گور بر سبزه خاریده جای چو بر سبز دیبا خط مشک سای
💡 کز سر آن خامه که خاریدهاند نغز نگاریت نگاریدهاند
💡 چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد من پس گوش از خجالت تا سحر خاریدهام
💡 گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر فرق این بس که توی فرق مرا خاریده