لغت نامه دهخدا
جامه دوز. [ م َ / م ِ ] ( نف مرکب ) درزی. خیاط. پیراهن دوزنده. لباس دوزنده. درزی گر.
جامه دوز. [ م َ / م ِ ] ( نف مرکب ) درزی. خیاط. پیراهن دوزنده. لباس دوزنده. درزی گر.
خیاط
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در فن جامه دوزی اینم رواج و حالست باانکه نیست هیچم همکار در مقابل
💡 رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
💡 مه چو در خرچنگ آید جامه دوزی فال را و او ز چنگ خود هزاران ماه را پردهدر است
💡 دیوان البسه دیوانی طنزآمیز به زبان پارسی است که در آن از واژگان رایج در میان جامه دوزان و بافندگان سده ۹ هجری قمری (سده ۱۵ (میلادی)) ایران بهره گرفته شدهاست.
💡 ابر اگر سر بر آسمان ساید جامه دوزی کله ربا بیشست
💡 جامه از علم وز عمل می دوز جامه دوزی بیا ز ما آموز