لغت نامه دهخدا
تاج فروز. [ ف ُ ] ( نف مرکب ) فروزنده تاج. شکوه دهنده خسروان. ارجمند گرداننده پادشاهی. مجازاً موجب سربلندی:
خسرو صاحب القران، تاج فروز خسروان
جعفردین به صادقی، حیدر کین بصفدری.خاقانی ( چ عبدالرسولی ص 430 ).
تاج فروز. [ ف ُ ] ( نف مرکب ) فروزنده تاج. شکوه دهنده خسروان. ارجمند گرداننده پادشاهی. مجازاً موجب سربلندی:
خسرو صاحب القران، تاج فروز خسروان
جعفردین به صادقی، حیدر کین بصفدری.خاقانی ( چ عبدالرسولی ص 430 ).
( صفت )۱-افروزند. تاج.۲- شکوه دهند. خسروان ارجمند گردانند. پادشاهی. ۳- موجب سر بلندی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تهمتن چو بشنید از خواب شاه ز باز و ز تاج فروزان چو ماه