بی کناره

لغت نامه دهخدا

بی کناره. [ ک َ / ک ِ رَ / رِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + کناره ) بی کنار. بی اندازه. بی حد. بی کرانه. || سخت بسیار. فراوان:
بی طاعتی داد این جهان پر اَز نعیم بی مرش
وین بی کناره جانورگشتند بنده یکسرش.ناصرخسرو.وگر با سرشبان خلق صحبت کرد خواهی تو
کناره کرد باید ای پسر زین بی کناره رم.ناصرخسرو.با آن غم و رنج بی کناره
داروی فرامشیست چاره.نظامی.رجوع به کناره شود.

فرهنگ فارسی

بی کنار. بی اندازه. بیحد. بیکرانه. یا سخت بسیار. فراوان.

جمله سازی با بی کناره

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چه کم گردد ز بحری بی کناره که کاهی می‌کند در وی نظاره

💡 کاجزای دو کون را تمام است لطف تو چو بحر بی کناره

💡 گوشه ابروی فیض و صیقل توفیق موجه ای از بحر بی کناره صبح است

💡 تو گویی ابر چرخ بی کناره به سان ژاله باریده ستاره

💡 همانا گشت چرخ بی کناره ز صور آه عاشق پاره پاره

الشهور یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز