سرشبان

لغت نامه دهخدا

سرشبان. [ س َ ش َ ] ( اِ مرکب ) رئیس شبانان. مهتر چوپانان:
بدو سرشبان گفت کای نامدار
ز گیتی من آیم بدین مرغزار.فردوسی.بپرسید از آن سرشبان راه شاه
کز ایدر کجا یابم آرامگاه.فردوسی.بپذرفت بدبخت را سرشبان
همی داشت با رنج روز و شبان.فردوسی.بس است فخر ترا اینکه بر رمه ایزد
بسان موسی سالار و سرشبان شده ای.ناصرخسرو.هر کجا کور دیده بان باشد
لاجرم گرگ سرشبان باشد.سنائی.گرگ ظلم از عدل او ترسان چو مار از چوب ازآنک
عدل او ماری ز چوب سرشبان انگیخته.خاقانی.سر تو زیبی که سروری همه را
سرشبان هم تو شایی این رمه را.نظامی. || ( اِخ ) پیغمبر. رسول:
معانی قرآن همی زان ندانی
که طاعت نداری همی سرشبان را.ناصرخسرو.

جمله سازی با سرشبان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدو سرشبان گفت ز ایدر برو دهی تازه پیش اندر آیدت نو

💡 بپرسید زان سرشبان راه شاه کز ایدر کجا یابم آرامگاه

💡 چو شد کارگر مرد و آمد پسند شبان سرشبان گشت بر گوسفند

💡 بد بد است ارچه نیکدان باشد سگ سگ است ارچه سرشبان باشد

💡 چو بشنید زان سرشبان اردشیر ببرد از رمه راهبر چند پیر

حسادت یعنی چه؟
حسادت یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز