بی نظام

لغت نامه دهخدا

بی نظام. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + نظام ) آشفته. درهم. نامنظم. نابسامان:
چو راهی بباید سپردن بگام
بود راندن تعبیه بی نظام
نقیبان ز دیدن بمانند کند
گر ایشان همیشه نباشند غند.عنصری.این روزگار بی خطر و کار بی نظام
وام است بر تو گر خطرت هست وام وام.ناصرخسرو.کلام معلسط؛ سخن بی نظام. ( از منتهی الارب ).
- بی نظام کردن؛ بی سامان کردن. آشفته کردن:
چو بی نظامی دین را نظام خواهی داد
نظام دنیا را نک بی نظام باید کرد.ناصرخسرو.رجوع به نظام شود.

فرهنگ فارسی

آشفته درهم نامنظم ٠ نابسامان ٠

جمله سازی با بی نظام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 وز امتحان حادثه دهر بی نظام بی نظم گشته حالم و من ممتحت شده

💡 به تیر غمزه اگر بر دلم نظر فکنی همیشه کار دلم بی نظام خواهد بود

💡 عقد نفس که رونق در حیات اوست کر بی نظام مدح تو باشد گسسته باد

💡 نظام رشته دندان ز لعل بنماید که کار خسته دلان بی نظام می نکند

💡 با کار بی نظام نباشد سخن به نظم زین بس بود چو کار من افتاد با نظام

💡 بتوان گسست زود ز هم دام سست را غمگین مباش کار تو گر بی نظام شد

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
علامت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز