بی نظام
مترادفها
بینظم، نامنظم، بیقاعده، آشفته
متضادها
منظم، با نظام، منضبط، قاعدهمند
لغت نامه دهخدا
بی نظام. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + نظام ) آشفته. درهم. نامنظم. نابسامان:
چو راهی بباید سپردن بگام
بود راندن تعبیه بی نظام
نقیبان ز دیدن بمانند کند
گر ایشان همیشه نباشند غند.عنصری.این روزگار بی خطر و کار بی نظام
وام است بر تو گر خطرت هست وام وام.ناصرخسرو.کلام معلسط؛ سخن بی نظام. ( از منتهی الارب ).
- بی نظام کردن؛ بی سامان کردن. آشفته کردن:
چو بی نظامی دین را نظام خواهی داد
نظام دنیا را نک بی نظام باید کرد.ناصرخسرو.رجوع به نظام شود.
فرهنگ فارسی
آشفته درهم نامنظم ٠ نابسامان ٠
جمله سازی با بی نظام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وز امتحان حادثه دهر بی نظام بی نظم گشته حالم و من ممتحت شده
💡 به تیر غمزه اگر بر دلم نظر فکنی همیشه کار دلم بی نظام خواهد بود
💡 عقد نفس که رونق در حیات اوست کر بی نظام مدح تو باشد گسسته باد
💡 نظام رشته دندان ز لعل بنماید که کار خسته دلان بی نظام می نکند
💡 با کار بی نظام نباشد سخن به نظم زین بس بود چو کار من افتاد با نظام
💡 بتوان گسست زود ز هم دام سست را غمگین مباش کار تو گر بی نظام شد
💡 برخورد بی نظام و بیملاحظه با قوانین راه رانندگی، منجر به افزایش چشمگیر تصادفات جادهای و آسیبهای جسمی جبرانناپذیر برای کاربران جادهها شده است.
💡 مدیریت یک سازمان با رویکردی بی نظام و بدون داشتن ساختار مشخص، قطعاً باعث ایجاد هرجومرج و کاهش بهرهوری در تمامی بخشهای فعالیت خواهد شد.
💡 رفتار بی نظام برخی از اعضای گروه در طول مراسم، باعث شد که نظم کل جلسه به هم بخورد و شرکتکنندگان احساس ناراحتی کنند.