بی رخصت

لغت نامه دهخدا

بیرخصت. [ رُ ص َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + رخصت ) بدون اذن. بی اجازه. بی دستوری:
در ازل بر جان خاقانی نهادی مهر مهر
تا ابد بیرخصت خاقان اعظم برمکن.خاقانی.رجوع به رخصت شود.

فرهنگ فارسی

بدون اذن ٠ بی اجازه ٠ بی دستوری

جمله سازی با بی رخصت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 باغبان بی رخصت من گل نمی چید از چمن امتیازی در میان عندلیبان داشتم

💡 بی رخصت من کس به چمن نامد و اکنون اذن نگه از رخنه ی دیوار ندارم

💡 بی رخصت رقیب به وصلش نمی رسم چون دیدن بهشت که بعد از قیامت است

💡 جز در دیار عدل تو، بی رخصت شبان خواهر برادری بکند، میش با ذیاب

💡 گوش و چشم و هوش را بی رخصت وی کردگار صم عمی بکم چون شرالدواب انداخته

💡 درکعبه گر از پرده در آید صنم ما بی رخصت بتخانه به طوف حرم آیم

ارغوان یعنی چه؟
ارغوان یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز