بندنه
لغت نامه دهخدا
بندنه. [ ب َ دِ ن َ / ن ِ ] ( اِ ) بقچه بزرگ محتوی جامه و پارچه یا چیزهای دیگر بسیار. رزمه و بقچه که محتویات آن بسیار باشد. بسته بزرگ. ( یادداشت بخط مؤلف ). || بندمه و گوی گریبان و تکمه. ( ناظم الاطباء ). بندمه. بندیمه. بندینه. رجوع به بندمه و فرهنگ فارسی معین شود.
فرهنگ عمید
= بندیمه
فرهنگ فارسی
( اسم ) تکمه گوی گریبان.
بقچه بزرگ محتوی جامه و پارچه یا چیزهای دیگر بسیار رزمه و بقچه که محتویات آن بسیار باشد. بست. بزرگ. یا بندمه و گوی گریبان و تکمه.
جمله سازی با بندنه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر کسی بندنه بهر سیم و زر بر خود کمر تا نداند دیگری بر دیگری خواهیم بست