لغت نامه دهخدا
بزنده. [ ب َ زَ دَ / دِ ] ( نف ) وزنده. رجوع به بزیدن و وزیدن شود.
بزنده. [ ب َ زَ دَ / دِ ] ( نف ) وزنده. رجوع به بزیدن و وزیدن شود.
۱. وزنده.
۲. جهنده.
( اسم. بزیدن ) جهنده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سنگ جنون فکنده در قتل کوشد امروز آن کاو بزنده داری شب می ستود ما را
💡 و بهر حال، آيه مورد بحث و آيات بعدش اين معنا را مى رسانند كه وزن و ارزشعمل بزنده بودن آن و داشتن روح ايمان است، و اماعمل بى ايمان كه لاشه اى بى روح است از نظر دين و در بازار حقيقت هيچ وزن و ارزشىندارد، پس مؤ منين نبايد صرف ظاهر اعمال را معتبر شمرده و آن را ملاك فضيلت و قربخداى تعالى بدانند، بلكه بايد آن را بعد از در نظر داشتن حيات كه همان ايمان و خلوصاست بحساب بياورند.
💡 بزنده (=مجرم)، بزیدن (=جرم کردن)، بی یکسو (=بیطرف)، بی یکسویانه (=بیطرفانه)، پادرزم (=حمله متقابل)، جداسر (=مستقل)، شهریگری (=تمدن)، فراهمیدن (=اجتماع)، ورزاد (=انجمن تربیت بدنی)
💡 بزنده یابیزنده از روستاهای شهرستان خوی میباشد که به فاصله ۲۵ کیلومتری جنوب شرقی شهرستان خوی واقع است.
💡 بدان رسید که بر ما بزنده بودن ما خدای وار همی منتی نهد هر خس
💡 بر موج بحر فتنه و طوفان رود جهل باد خوش بزنده و کشتی و لنگرند