لغت نامه دهخدا
گوهر شکستن. [ گ َ / گُو هََ ش ِ ک َ ت َ ] ( مص مرکب ) به قطعات کردن گوهر بر اثر ضرباتی که بر آن زنند:
همچو گوهر شکستنش خوار است
همچو سیماب بستنش دشوار.خاقانی. || کنایه از خندیدن و خنده کردن. ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( بهار عجم ) ( ناظم الاطباء ). || کنایه از زائل کردن یا زائل شدن منصب و دولت و از دست دادن دولت و منصب. ( برهان قاطع ) ( بهار عجم ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
چو بدگوهران را قوی کرد دست
جهان بین که گوهر بر او چون شکست.نظامی.