لغت نامه دهخدا
عدم و ملکه. [ ع َ دَ وَ م َ ل َ ک َ / ک ِ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) عدم ملکه. رجوع به عدم ملکه شود.
عدم و ملکه. [ ع َ دَ وَ م َ ل َ ک َ / ک ِ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) عدم ملکه. رجوع به عدم ملکه شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفت: دليل هستى خداوند، دليل هستى من است. زيرا اگر هستى من از من باشد، از دوحال بيرون نيست. يا من خود را ايجاد كرده ام وقتى بوده ام، كه اينتحصيل حاصل و محال است. يا من خود را بوجود آورده ام زمانى كه نبوده ام، اين نيز ممكننيست، چون از نيست، هست كردن ممتنع باشد. پس بى شك مرا كسى آفريده و هستىبخشيده كه عدم و نيستى بر او محال است.
💡 پس اگر براى انسان وجودى فرض كنيم كه عدم و فنا در دنبالش نيست، و حياتىفرض كنيم كه از هر شر و مكروهى مامون است، ديگر چه فايده اى مى توان در وجودقواى بدنى يك انسان آخرتى تصور كرد؟ و چه ثمره اى در داشتن جهاز هاضمه، و تنفس، و تناسل، و مثانه، طحال، و كبد و امثال آن مى تواند باشد؟ با اينكه گفتيم همه اينجهازها براى بقا تا زمانى محدود است، نه براى بقاى جاودانى و ابدى.
💡 تفتازانى از اين نقد جواب داده است كه ((نافى )) (ثواب سابق ) چون داراى وجودى مستمرمى باشد و علت بقاى آن تحقق يافته، براى ماندن، قوى تر است به خلاف ((طارى ))كه به جهت قرب آن به عدم و تحقق نيافتن علّت بقايش، براى نابود شدن اولويتدارد،(114) علاوه بر آن، دفع آسان تر از رفع است.(115)