لغت نامه دهخدا
کندرای. [ ک ُ ] ( ص مرکب ) دیر تصمیم گیرنده. کندذهن. سست رأی. بی تدبیر:
اگر کندرایست در بندگی
ز جان داری افتد به خربندگی.سعدی.
کندرای. [ ک ُ ] ( ص مرکب ) دیر تصمیم گیرنده. کندذهن. سست رأی. بی تدبیر:
اگر کندرایست در بندگی
ز جان داری افتد به خربندگی.سعدی.
دیر تصمیم گیرنده. کند ذهن. سست رای
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شاه را نیز رای آن برخاست که کند عهد خویشتن را راست
💡 جز از دخت او نیست زیبای من بدو شاه روشن کند رای من
💡 به هر چه رای کند همسرش بود توفیق به هر چه روی نهد همرهش بود تقدیر
💡 چو رای تو تدبیر کلّی کند بود آفتاب و خط استوا