لغت نامه دهخدا
کش بهک. [ ک َ ب َ هََ ] ( اِ مرکب ) سپیدی مخالف رنگ پوست که بر تن آدمی پیدا آید و غیر برص است. بهق. ( از زمخشری ) ( یادداشت مؤلف ).
کش بهک. [ ک َ ب َ هََ ] ( اِ مرکب ) سپیدی مخالف رنگ پوست که بر تن آدمی پیدا آید و غیر برص است. بهق. ( از زمخشری ) ( یادداشت مؤلف ).
سپیدی مخالف رنگ پوست که بر تن آدمی پیدا آید و غیر برص است. بهق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی نامه فرمود خسرو درست چو پیش بهک کرده بود از نخست
💡 بهک را چو آگاه کردند از اوی بپرسید و سوی وی آورد روی
💡 ز کار بهک باز گفت آنچه بود کز آن نامه چون شادمانی فزود
💡 که با شاه ماچین، بهک کرده ام دمار از روانش برآورده ام
💡 یکی نامه فرمود نزد بهک ز سر تا به پایان سخن بی نمک