کامجو ی

لغت نامه دهخدا

کامجوی. ( نف مرکب ) کامران. ( آنندراج ). کامروا. کامیاب. برمراد و آرزو رسیده. طالب آمال و امانی:
اگر دادده باشی ای نامجوی
شوی بر همه آرزو کامجوی.فردوسی.امیران کامران، دلیران کامجوی
هزبران تیزچنگ، سواران کامکار.فرخی.شاد بادی بر هواها کامران و کامگار
شاه باشی بر زمانه کامجوی و کامران.فرخی.گرت غم نماید تو شو کامجوی
می آتش کن و غم بسوزان بر اوی.اسدی.کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را.سعدی.رجوع به کامجو شود.

فرهنگ فارسی

( کامجو ی ) ( صفت ) آنکه در طلب آرزو و امیال خود بر آید طالب تمتع و عیش و عشرت: [ با چنین کامجوی مطلب دوست رفتن و می کشیدنت نه نکوست ]. ( ضیائ اصفهانی سفین. فرخ )

جمله سازی با کامجو ی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ازکه از نزد ولیعهد خدیو راستین آنکه بادا تا قیامت کامجوی و کامیاب

💡 یار بقصد کشتن و تو بهوای زندگی کام زدوست کی برد ایندل کامجوی تو

💡 ابا نازنینان، شه کامجوی چو گلبن نشستند بر طرف جوی

💡 امیران کامران، دلیران کامجوی هزبران تیز چنگ، سواران کامگار

💡 شخ ابواسحق ابراهیم خلّت را ببین کامیاب و کامجوی از فرّ یزدان آمده

💡 از ایشان یکی گفت کای کامجو به این قوم نتوان شدن روبرو

فداکاری یعنی چه؟
فداکاری یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
حریص یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز