لغت نامه دهخدا
ژندژند. [ ژَ ژَ ]( ص مرکب ) پاره پاره. ( برهان ). قطعه قطعه:
هم خامه مآثر من کرده ریزریز
هم جامه مفاخر من کرده ژندژند.شهاب الدین بغدادی ( از جهانگیری ).رجوع به ژند شود.
ژندژند. [ ژَ ژَ ]( ص مرکب ) پاره پاره. ( برهان ). قطعه قطعه:
هم خامه مآثر من کرده ریزریز
هم جامه مفاخر من کرده ژندژند.شهاب الدین بغدادی ( از جهانگیری ).رجوع به ژند شود.
زاینده رود. زنده رود اصفهان پاره پاره. قطعه قطعه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز خاور چو راندم سوی چین سمند نخستین کمین برگشودم به ژند
💡 زمانی همی بود سهراب دیر نیامد به نزدیک او ژند شیر
💡 درو ژند جادو گرفته قرار فروبسته بر مرغ و ماهی گذار
💡 ز فِتراک زین برگشایم کمند بخواهم از ایرانیان کینِ ژند
💡 شبی ژند جادو کمین برگشود مرا همچو باد از زمین در ربود