لغت نامه دهخدا
پی برکشیده. [ پ َ / پ ِ ب َ ک َ / ک ِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه پی پای او را برآورده باشند. پی کرده:
سبق برد بر لشکر روم و زنگ
چو بر گور پی برکشیده پلنگ.نظامی.
پی برکشیده. [ پ َ / پ ِ ب َ ک َ / ک ِ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) آنکه پی پای او را برآورده باشند. پی کرده:
سبق برد بر لشکر روم و زنگ
چو بر گور پی برکشیده پلنگ.نظامی.
( صفت ) آنکه پی پای او را بر آورده باشند
💡 دیوار ها بلند چرا برکشیده اند وز خار تیغ ساخته پرچین های باغ
💡 برکشیده کوزه دولاب وار سرنگونش کرد و آب وی بریخت
💡 گر او به فضل فلاطونست برکشیده تست بود به قرب کیان اعتبار یونانی
💡 زتف قهر توشد خشک باغِ عمرِ عدوت اگرچه لافش ازین برکشیده دولاب است
💡 هر آنکس را که دنیا برکشیده است فلک او را بزیر پنجه دیده است