پنجه سرگردان
لغت نامه دهخدا
پنجه سرگردان. [ پ َ ج َ / ج ِ ی ِ س َ گ َ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) خمسه متحیره، زحل و مشتری و مریخ و زهره و عطارد. رجوع به پنجه بیچاره شود.
جمله سازی با پنجه سرگردان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سرانجام هواى نفس قابيل، كشتن برادر را در نظرش زينت داد، و در قالب امر پسنديده اىجلوه گر ساخت ولى در اينكه چگونه برادر را بكشد سرگردان ماند و ندانست كه چگونهتصميم خود را عملى سازد، تا آنكه ابليس به نزدش آمد و به او تعليم داد كه سربرادر را بين دو سنگ بگذارد و سپس سنگ زيرين را بر سر او بكوبدقابيل بعد از آنكه برادر را كشت نفهميد جسد او را چه كند در اينحال بود كه دو كلاغ از راه رسيده و به يكديگر حمله ور شدند، يكى از آنها ديگرى راكشت و آنگاه زمين را با پنجه اش حفر كرد و كلاغ مرده را در آن چاله دفن نمود،قابيل چون اين منظره را ديد فرياد برآورد كه: واى بر من ! آيا من عاجزتر از يك كلاغبودم كه نتوانستم بقدر آن حيوان بفهمم كه چگونه جسد برادرم را دفن كنم، در نتيجه ازپشيمانان شد، و گودالى كند و جسد برادر را در آن دفن نمود، و از آن به بعد دفنمردگان در ميان انسانها سنت شد.