لغت نامه دهخدا
پلیدکار. [ پ َ ] ( ص مرکب ) زناکار. زانی. زانیه. ( مهذب الاسماء ). قحبه. روسپی. جلب. ( زمخشری ). بدکار. بغی. عاهر. عاهره ( زن ). مُسافح.
پلیدکار. [ پ َ ] ( ص مرکب ) زناکار. زانی. زانیه. ( مهذب الاسماء ). قحبه. روسپی. جلب. ( زمخشری ). بدکار. بغی. عاهر. عاهره ( زن ). مُسافح.
( صفت ) ۱- بدکار. ۲- زناکار روسپی قحبه جلب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زبان سیاه یکی از زبانهای پراکنده در رمانهای تالکین است. از آنجا که زبان سیاه بهطور کلی یک زبان پلید است برخلاف زبان الفی، تالکین آهنگ یا شعر در زبان سیاه به جز نوشتههای حلقه یگانه به کار نبرد.
💡 در آن هنگام تمرکز کاری بیترکس پاتر بیشتر کتابهایی با قالب اسباببازی بود. خرگوش پلید برای کریسمس ۱۹۰۶ آماده شد. شکل کتاب به صورت یک نوار کاغذی آکاردئونی که در یک کیف کوچک جمع میگردید، طراحی شده بود. همچنین یک روبان که دور کیف پیچیده میشد، آن را آراسته مینمود. نوار بهصورتی تا خورده بود که ۱۴ صفحه مصور از داستان خرگوش پلید را که از چپ به راست قصه را نقل میکردند، در خود جای میداد.
💡 یک نظر سوی مس قلب پلیدی کار من تا نماند در دل زنگار خورده هیچ رنگ
💡 از نظر واژهشناسی، دیوانه یعنی دیوگونه یا بسان دیو. از آن جایی که در افسانههای ایرانی، دیو نماد نادرستی، زشتی و پلیدی و وارونه کاری است؛ دیوانه هم کسی است که کارهایی خلاف دیگران میکند.