لغت نامه دهخدا
( پای کم آوردن ) پای کم آوردن. [ ک َ وَ دَ ] ( مص مرکب ) عاجز شدن. کوتاهی کردن در کاری بمقابله کسی. ( غیاث اللغات ):
من آن کسم که چو کردم به هجو گفتن رای
هزار منجیک از پیش من کم آرد پای.سوزنی.
( پای کم آوردن ) پای کم آوردن. [ ک َ وَ دَ ] ( مص مرکب ) عاجز شدن. کوتاهی کردن در کاری بمقابله کسی. ( غیاث اللغات ):
من آن کسم که چو کردم به هجو گفتن رای
هزار منجیک از پیش من کم آرد پای.سوزنی.
( پای کم آوردن ) عاجز شدن کوتاهی کردن
💡 بهر جورم که خواهی امتحان کن که من در صبر پای کم ندارم
💡 کسی ز سعی به جایی نمی رسد صائب وگرنه دل ز تردد چه پای کم دارد؟
💡 چگونه پای کم آرم ز آسمان آخر که بر در تو بود دایمش بر رفتار
💡 طول آمالم ندارد پای کم از طول عمر آرزو با زندگانی همعنان قد میکشد
💡 از دستهای بالا پای کمی نداریم برق ستم ز هر سو سر می زند گیاهیم
💡 برده است جستجوی تو آرامش از جهان از کبک پای کم نبود کوهسار را