ویس بذ

لغت نامه دهخدا

ویس بذ. [ ب َ ] ( اِ مرکب ) رئیس قبیله. ( ایران در زمان ساسانیان ). رئیس قریه. در ایران باستان، فرماندهان را به چهار دسته طبقه بندی کرده اند که در کتب پهلوی آثار تورفانی نیز درباره آنان مکرر ذکر شده است، و این چهار طبقه عبارتند از:رئیس خانه، رئیس ده، رئیس طائفه ( ویس بذ )، رئیس کشور. ( ایران در زمان ساسانیان ص 31 مقدمه و ص 120 متن ).

فرهنگ فارسی

رئیس قبیله رئیس قریه.

جمله سازی با ویس بذ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شکفته گل به خوبی چون رخ ویس به بوی مشک همچون پاسخ ویس

💡 نزد خسرو نبود هیچ شکر جز شیرین پیش رامین نبود هیچ گل الا رخ ویس

💡 پس آنگه ویس با وی خورد سوگند که هرگز نشکند با دوست پیوند

💡 بسا روزا که تو بینی دل خویش نمانده یاد ویس او را کم و بیش

💡 چو رامین دور گشت از ویس دلبند نشاط و کام ازو ببرید پیوند

فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
واز واز یعنی چه؟
واز واز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز