لغت نامه دهخدا
( نبردآزمایی ) نبردآزمایی. [ ن َ ب َ زْ / زِ ] ( حامص مرکب ) جنگاوری. نبرد آزمودن. جنگیدن:
پیش از این رخش رستمش بایست
به نبردآزمائی سهراب.سوزنی.دو لشکرکشیده کمر چون دو کوه
شدند از نبردآزمائی ستوه.نظامی.
( نبردآزمایی ) نبردآزمایی. [ ن َ ب َ زْ / زِ ] ( حامص مرکب ) جنگاوری. نبرد آزمودن. جنگیدن:
پیش از این رخش رستمش بایست
به نبردآزمائی سهراب.سوزنی.دو لشکرکشیده کمر چون دو کوه
شدند از نبردآزمائی ستوه.نظامی.
( نبرد آزمایی ) جنگاوری دلاوری.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توان نبرد آزمایی نداشت به ناچار خاطر به رفتن گماشت