سربه دار
مترادفها
اعدام شده
متضادها
آزاد، رها
فرهنگ عمید
۱. کسی که آماده است سرش بر دار رود.
۲. شخص ماجراجو و پرخاشخر که دل بر کشته شدن بدهد و بر ضد حکومت وقت قیام کند.
۳. سربربادرفته، برسرِداررفته.
جمله سازی با سربه دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 گفت اگر داری خیال در وصل ما کمال فر این دریا به پیما سربهسر گفتم به چشم
💡 پس از آنکه تمام مدارک جرم علیه متهم جمعآوری و ارائه شد، قاضی حکم سنگینی صادر کرد که باعث شد او احساس کند در آستانه سربه دار شدن است.
💡 در داستانهای حماسی قدیمی، قهرمان داستان پس از خیانت به پادشاه، با تقاضای بخشش روبرو شد تا بتواند از سرنوشت سربه دار شدن خود در میدان شهر جلوگیری کند.
💡 با تغییر قوانین جدید حقوقی در این کشور، بسیاری از افرادی که در گذشته سربه دار میشدند، اکنون میتوانند از حق دفاع و بررسی مجدد پروندههای خود بهرهمند شوند.