لغت نامه دهخدا
سر داستان گشادن. [ س َ رِ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از شروع کردن حرف و حکایت. ( آنندراج ):
درد دل ما شنیدنی نیست
مگشا سر داستان ما را.باقر کاشی ( از آنندراج ).
سر داستان گشادن. [ س َ رِ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از شروع کردن حرف و حکایت. ( آنندراج ):
درد دل ما شنیدنی نیست
مگشا سر داستان ما را.باقر کاشی ( از آنندراج ).
کنایه از شروع کردن حرف و حکایت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواجو از آستان تو کی برود که رفته است حاصل روزگار او در سر داستان تو
💡 چو رستم که او شد سر داستان لقب کرد دستان ورا باستان
💡 بدو سر به سر داستان بازگفت که قلواد از آن رزم شد در شگفت
💡 وان جشن را بدان به حقیقت که روزگار در داستان فخر سر داستان کند
💡 برو سر به سر داستان بازگفت که تسلیم از رزم او شد شگفت