سر بگریبان بردن

لغت نامه دهخدا

سر بگریبان بردن. [ س َ ب ِ گ ِ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از فکر کردن و اندیشه نمودن. ( برهان ) ( انجمن آرای ناصری ). رجوع به سر شود.

فرهنگ فارسی

کنایه از فکر کردن و اندیشه نمودن

جمله سازی با سر بگریبان بردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جیب گل پیرهنان چاک شد از دست غمت ورنه بودی همه را سر بگریبان از تو

💡 بی تو هر شب منم و گوشه تنهایی خویش پای در دامن غم، سر بگریبان ملال

💡 بیاد چاک گریبان یار و غبغب او همیشه سر بگریبان غم فرو دارم

💡 اهلی ز خیال دهنت هیچ عجب نیست گر غنچه صفت سر بگریبان عدم برد

💡 اژدر سحر آفرین از خم گیسو نمود پنجه موسی بگو سر بگریبان کیست

💡 کشید سر بگریبان و مطلعی مشتاق ز پشت پرده فکرت بروی کار افکند

ممنون یعنی چه؟
ممنون یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
بنگر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز