زبون ماندن

لغت نامه دهخدا

زبون ماندن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) زبون گشتن. بخواری بسر بردن.خوار و زار بودن. زیردست و ناچیز بودن:
یکی نیک دان بخردی در جهان
بماند زبون در کف ابلهان.رشید وطواط.با سر تیغ تو عمر سرکشان گشته هبا
در کف سهم تو جان گردنان مانده زبون.رشید وطواط.

فرهنگ فارسی

زبون گشتن خوار و زار بودن

جمله سازی با زبون ماندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زبون گشتن از درد و محروم ماندن بهر جا برون بودن از هر شماری

پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز