لغت نامه دهخدا
ده فیروز. [ دِه ْ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان رابر بخش بافت شهرستان سیرجان. واقع در 36هزارگزی خاور بافت. سکنه آن 152 تن. آب آن از قنات تأمین می شود. راه آن فرعی. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
ده فیروز. [ دِه ْ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان رابر بخش بافت شهرستان سیرجان. واقع در 36هزارگزی خاور بافت. سکنه آن 152 تن. آب آن از قنات تأمین می شود. راه آن فرعی. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8 ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در زمان فیروز به دلیل حملهٔ طوایف شمال (هونها) ویران گردید و به دستور فیروز، آباد گردید و برج و بارو در آن ساخته شد و از اینرو بنای آن را به فیروز نسبت میدهند.
💡 جهان و مال جهان سر بسر خنیده تست بشهریاری و فیروزی از خنیده بچر
💡 طبع و دل و طبل و علم ورای تو بیناد فتح و ظفر و نصرت و فیروزی و اقبال
💡 همی راند او سوی حضرت به فیروزی و بهروزی کشیده رایت عالیش سر بر تارک کیوان
💡 مانند دیگر محوطههای معاصر در ایران، حاجی فیروز روستایی کوچک با خانههای تکخانوادهای (خانوادهٔ هستهای) بودهاست و ساکنان آن مردگانشان را در زیر کف همان خانهها دفن میکردهاند.
💡 فیروز جنگ معرکه کارزار نفس کس در جهاد نفس چو او مرد کار نیست