واژه «دلگشای» در زبان فارسی به معنای چیزی یا کسی است که موجب گشایش خاطر، آرامش روان و ایجاد شادی در دل انسان میشود و در برابر غم، اندوه یا گرفتگی روحی قرار میگیرد. این واژه از ترکیب «دل» به معنای قلب و احساس درونی انسان و «گشای» به معنای بازکننده و گشایشدهنده ساخته شده و در مجموع مفهومی مثبت و آرامشبخش را منتقل میکند. در متون ادبی فارسی، «دلگشای» برای توصیف مناظر زیبا، سخنان خوش، موسیقی دلنشین یا هر پدیدهای که باعث انبساط روحی انسان میشود به کار رفته است. شاعران کلاسیک فارسی، بهویژه در آثار فردوسی، نظامی و سعدی، از این واژه برای تصویرسازی فضاهای آرام، باغهای زیبا و لحظات شاد زندگی استفاده کردهاند. در کاربرد ادبی، این واژه گاه برای توصیف انسانهایی نیز به کار میرود که با رفتار یا سخن خود باعث شادی و آرامش دیگران میشوند. از نظر مفهومی، «دلگشای» با واژههایی مانند فرحبخش، مفرح، شادیآور و تسلیبخش هممعناست و همگی به ایجاد حالت خوشایند در انسان اشاره دارند. در متون عرفانی نیز این واژه به حالاتی اشاره دارد که موجب گشایش درونی و آرامش معنوی سالک میشود. کاربرد این واژه امروزه بیشتر در زبان ادبی و نوشتاری دیده میشود و در گفتار روزمره کمتر به کار میرود. به طور کلی، «دلگشای» به معنای هر چیز یا هر کسی است که موجب شادی، آرامش و گشایش خاطر انسان میشود.
دلگشا ی
لغت نامه دهخدا
دلگشای. [ دِ گ ُ ] ( نف مرکب ) دلگشا. دل گشاینده. گشاینده دل. که دل را انبساط دهد. انبساطآور. فرحت انگیز. ( شرفنامه منیری ). فرح انگیز. شادکننده. دلچسب. فرحناک. فرح آور. تسلی بخش. غم زدا. فرح بخش. مفرح. شادی بخش:
بسازم من ایدر یکی خوب جای
که باشد به شادی مرا دلگشای.فردوسی.پرستار کو رهنمای تو بود
به پرده درون دلگشای تو بود.فردوسی.سر نامه کرد آفرین خدای
دگر گفت کان نامه دلگشای.فردوسی.خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هردو سرای.فردوسی.کسی کو به رامش سزای من است
به بزم اندرون دلگشای من است.فردوسی.مرآن پادشا را در اندر سرای
یکی بوستان بود بس دلگشای.فردوسی.که او رهنمایست و هم دلگشای
که جاوید باشد همیشه بجای.فردوسی.به مردی و پرهیز و فرهنگ و رای
جوانان بادانش و دلگشای.فردوسی.بنا کرد جایی چنان دلگشای
یکی شارسان اندر آن خوب جای.فردوسی.به پدرام باغی شد اندر سرای
چو باغ بهشت خوش و دلگشای.اسدی.وگر بی کسم نیستم بی خدای
به تنهایی او بس مرا دلگشای.اسدی.چو آمد بهار خوش دلگشای
بجنبد چو موج آن جزیره ز جای.اسدی.منم گفت روح الامین از خدای
که پیغمبران را شوم دلگشای.شمسی ( یوسف و زلیخا ).نهادند هر ده، قدم در سرای
سرایی چو خلد برین دلگشای.شمسی ( یوسف و زلیخا ).یکی ملک دادش توانا خدای
بسان بهشت برین دلگشای.شمسی ( یوسف و زلیخا ).باغیست دلفروز و سرائیست دلگشای
فرخنده باد بر ملک این باغ و این سرای.فرخی.هرزمانم بهار مدحت تو
در یکی باغ دلگشای کند.مسعودسعد.مرا ز دل خبر رسد ز راحتم اثر رسد
سحرگهی که دررسد نسیم دلگشای تو.خاقانی.چو بر هستی تو من سست رای
بسی حجت انگیختم دلگشای.نظامی.در آن مرغزار خوش دلگشای
خوش افتاد شه را که خوش بود جای.نظامی.و بستان سرای خاص ملک را بدو بپرداختند، مقامی دلگشای روان آسای چون بهشت. ( گلستان سعدی ).
فرهنگ فارسی
( دلگشا ی ) ( صفت ) ۱ - آنچه موجب انبساط و شادی گردد مانند: آواز چهره معشوق و زیبا. ۳ - ( تصوف ) صفت فیاضیت را گویند در مقام انس در دل سالک. ۴ - ( تصوف ) صفت فتاحی.
جمله سازی با دلگشا ی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تاب بنفشه میدهد طرّهٔ مشکسای تو پردهٔ غنچه میدرد خندهٔ دلگشای تو
💡 خیز که جلوه می کند چهره دلگشای گل عالم بیخودی خوش است خاصه که در هوای گل