لغت نامه دهخدا
درگه نشین. [ دَ گ َه ْ ن ِ ] ( نف مرکب ) درگه نشیننده. نشیننده درگاه. مقیم حضرت. ساکن در خانه:
که درگه نشینان شه را تمام
کفایت شد آن نزل در صبح و شام.نظامی.
درگه نشین. [ دَ گ َه ْ ن ِ ] ( نف مرکب ) درگه نشیننده. نشیننده درگاه. مقیم حضرت. ساکن در خانه:
که درگه نشینان شه را تمام
کفایت شد آن نزل در صبح و شام.نظامی.
درگه نشیننده نشیننده درگاه مقیم حضرت ساکن در خانه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای خاک نشین درگه قدر تو ماه دست هوس از دامن وصلت کوتاه
💡 فروغی از ستم مهوشان به درگه عشق چرا خموش نشینی که جای فریاد است