لغت نامه دهخدا
جعد شدن. [ ج َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) تجعد. ( تاج المصادر بیهقی ). مجعد گردیدن موی. دارای چین و شکنج شدن موی.
- جعد شدن موی؛ تجعد. مجعد گردیدن موی.
جعد شدن. [ ج َ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) تجعد. ( تاج المصادر بیهقی ). مجعد گردیدن موی. دارای چین و شکنج شدن موی.
- جعد شدن موی؛ تجعد. مجعد گردیدن موی.
تجعد مجعد گردیدن موی یا جعد شدن موی تجعد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اوست نوروز من و چون فتدش جعد به پای راست با روز برابر شدن شب نگرید