لغت نامه دهخدا
جان بر سر نهادن. [ ب َ س َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از حاضر بجان بازی بودن. جان بر کف نهادن:
خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمعوار
هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه ایم.سعدی.
جان بر سر نهادن. [ ب َ س َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از حاضر بجان بازی بودن. جان بر کف نهادن:
خویشتن سوزیم و جان بر سر نهاده شمعوار
هر کجا در مجلسی شمعیست ما پروانه ایم.سعدی.
کنایه از حاضر بجان بازی بودن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از غم بییاریت آمد مرا جان بر گلو نی بدل مانده است طاقت نه به جان مانده است تاب
💡 شوق دلم به دادن جان بین که گاه نزع یک ناله برکشیده و صد جان بر آمده
💡 O شاءن نزول اين آيه در مورد جنگ تبوك است. اين آيه، سه نشانه براى منافقانذكر كرده است: الف: از جبهه نرفتن به جاى پشيمانى شادند. ب: جهاد بامال و جان بر ايشان سنگين است. ج: ديگران را از جبهه رفتن منع مى كنند.
💡 نه عالم آن وفا دارد نه جنت آن صفا دارد اگر جان بر سر آن کو نمیکردم چه میکردم
💡 سررشته به دست یار و جان بر کف دوست دم نازدن و قدم زسر میباید)).
💡 برنگاریا لئون، سومین همسر جان برین و ملکه همنشین امپراتوری لاتین قسطنطنیه بود. براساس گزارش تروفانتیز، وی دختر آلفونسو نهم لئون و برنگاریا کاستیا و خواهر کوچکتر فرناندوی سوم، پادشاه کاستیا بود.