لغت نامه دهخدا
بیخ ور. [ وَ ] ( ص مرکب ) صاحب ریشه قوی. بیخ آور. ( یادداشت بخط مؤلف ). ریشه دار. که بیخ محکم و فراوان دارد. رجوع به بیخ آور شود.
بیخ ور. [ وَ ] ( ص مرکب ) صاحب ریشه قوی. بیخ آور. ( یادداشت بخط مؤلف ). ریشه دار. که بیخ محکم و فراوان دارد. رجوع به بیخ آور شود.
صاحب ریش. قوی ٠ بیخ آور ٠ ریشه دار ٠ که بیخ محکم و فراوان دارد ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من و تو هر دو فضولی شدیم و چرخ از بیخ بکندمان و سزاوار بود و اندر خور
💡 شراب وصلت اندر ده که جام هجر نوشیدم درخت دوستی بنشان که بیخ صبر برکندم
💡 به حفرهٔ بینی در قدیم اندرون بینی، بُن بینی و بیخ بینی نیز گفته میشد.
💡 برکنم از زمین دل بیخ امل به بیل غم خار اجل ز راه جان برنکنم، دریغ من
💡 بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهی همه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد