لغت نامه دهخدا
بی کوئی. ( حامص مرکب ) مرادف بی کس و بی رفیق. ( غیاث ). بی کسی، و بی کس و کو مترادف با یکدیگرند. ( آنندراج ).
بی کوئی. ( حامص مرکب ) مرادف بی کس و بی رفیق. ( غیاث ). بی کسی، و بی کس و کو مترادف با یکدیگرند. ( آنندراج ).
مرادف بی کس و بی رفیق. بیکسی و بیکس و کو مترادف با یکدیگرند.
💡 سرگشتهٔ کوئی شدم آشفتهٔ موئی شدم حیران مه روی شدم هذا جنون العاشقین
💡 بگذشت کمال از ارم و روضه فرودس تا راه گذر بافت به خاک سر کوئی
💡 اگر کوئی که «من» وهم و گمان است نمودش چون نمود این و آن است
💡 تو نام نیک حاصل کن در این بازار ای زاهد که در کوئی که ما هستیم، نام نیک بدنامی است
💡 گفتم که بشیدائی افسانه شدم گفتا من بر سر هر کوئی شیدای دگر دارم