بسر زلف حرف زد

لغت نامه دهخدا

بسر زلف حرف زدن. [ ب ِ س َ رِزُ ح َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) بسر زلف سخن کردن. کنایه از به استغنا و بی پروایی سخن گفتن. ( آنندراج ). استغنای در کاری. ( مجوعه مترادفات ص 38 ). || کنایه از بناز و تبختر حرف زدن. ( آنندراج ):
از قرب حسن گرنه دماغش مشوش است
چون حرف میزند بسر زلف شانه اش.صائب ( از آنندراج ).بسر زلف اگر حرف زنی مشکل نیست
مشکل اینست که با چین جبین میگویی.رفیع ( از آنندراج ).

جمله سازی با بسر زلف حرف زد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کار ناصح بسر زلف تو افتادی کاش تا بدیدی دل آشفته چه بر سر دارد

💡 از بسکه جهانی سر پابوس تو دارند نوبت بسر زلف پریشان نرسیده

💡 دل دست حمایت بسر زلف تو برد می بینم و هم زیر میانست او نیز

💡 بسر زلف دلاویز و بجان لب مست کز تو جز بوسه مرا نیست تمنای دگر

💡 خوبان که صید من بسر زلف می کنند سوی تو می کشند بمشگین سلاسلم

💡 گاه رضوان زنم گوثر می پاشد آب گاه، حورا بسر زلف همی روبد راه