لغت نامه دهخدا
بسر زدن. [ ب ِ س َ زَ دَ ] ( مص مرکب ) و بسر کردن. بسر بردن. بآخر رسانیدن چیزی را. ( آنندراج ). || با دست روی سر زدن در موقع پریشانی و بدبختی. ( فرهنگ فارسی معین ). || موافقت کردن با چیزی. ( آنندراج ). و رجوع به بسر بردن شود. || فکر و خیالی غفلةً در سر کسی آمدن: فلانی بسرش زد که آن کار را بکند. ( فرهنگ فارسی معین ). || دیوانه شدن: بسرش زده. ( فرهنگ فارسی معین ).