لغت نامه دهخدا
بر صحرا نهادن. [ ب َ ص َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) بر صحرا افکندن.کنایه از آشکار و ظاهر ساختن. ( برهان ):
تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد.عراقی.
بر صحرا نهادن. [ ب َ ص َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) بر صحرا افکندن.کنایه از آشکار و ظاهر ساختن. ( برهان ):
تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد.عراقی.
بر صحرا افکندن کنایه از آشکار و ظاهر ساختن.
💡 ز هر سو لشکری آمد به انبوه تو گفتی گشت بر صحرا روان کوه
💡 بهار افگند بر صحرا ز نعمت دو صد چندان که قارون را دفینست
💡 چون جمال خویش بر صحرا نهاد عکس حسن و عشق در عالم فتاد
💡 ابر آمد و سیم ریخت بر هامون باد آمد و مشک بیخت بر صحرا
💡 گرگناهی کرده ام اعلام کن ور غباری هست بر صحرا فکن
💡 خیمه ی نوروز بر صحرا زدند چار طاق لعل بر خضرا زدند