لغت نامه دهخدا
ام حلقوم. [ اُم ْم ِ ح ُ ] ( ع اِ مرکب ) بطور افسانه جنی که دفع کند امراض حلقوم را و یا موجب آنها گردد. ( ناظم الاطباء ).
ام حلقوم. [ اُم ْم ِ ح ُ ] ( ع اِ مرکب ) بطور افسانه جنی که دفع کند امراض حلقوم را و یا موجب آنها گردد. ( ناظم الاطباء ).
بطور افسانه جنی که دفع کند امراض حلقوم را و یا موجب آنها گردد.
💡 (پـس بـدانـيـد كـه روز جزايى داريد، و شما مردم در آن روز هم سه طايفه هستيد. مقربين واصحاب يمين و مكذبين )، اگر آنكه جانش به حلقوم رسيده از مقربين باشد (88).
💡 کنار مادر گیتی ز طفل اشک بود تر بیاد خشکی حلقوم و تشنه کامی اصغر
💡 وقتى مردان مرد سر در چاهسار ظلمتها، به نابودى كشيده شده بودند، وقتى حلقوم حقطلبان با طناب اعدام بدست جلادان سپرده شده بود، وقتى نامردان مرد بر مسند تكيه دادهبودند و نا حقان بجاى حق،
💡 که تا به کشتن من آه و ناله سرنکنی به تیغ شمر و به حلقوم من نظر نکنی
💡 به اين ترتيب امام هادى (عليه السلام ) به اينسوال - كه اكنون نيز گاهى از حلقوم بعضى بيرون مى آيد كه مگر مى شود با مسلمانانجنگيد - پاسخ مستدل داد.
💡 تا اينكه روح به حلقوم من رسيد، در اين ميان (دوباره ) ديوار شكافت، مردى بيرون آمدهبه آن دو نفر گفت: او را رها كنيد، گفتند ما ماءموريم.