لغت نامه دهخدا
قتو. [ ق َت ْوْ ] ( ع مص ) خدمت نمودن پادشاه را. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). قَتی ̍. قُتی ̍. قِتی ̍. مقتی. گویند: قتوت قتواً و قتی مثلثة مقصوراً و مقتی؛ خدمت کردم یا خدمت نمودم پادشاه را. ( منتهی الارب ).
قتو. [ ق َت ْوْ ] ( ع مص ) خدمت نمودن پادشاه را. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). قَتی ̍. قُتی ̍. قِتی ̍. مقتی. گویند: قتوت قتواً و قتی مثلثة مقصوراً و مقتی؛ خدمت کردم یا خدمت نمودم پادشاه را. ( منتهی الارب ).
خدمت نمودن پادشاه را قتی
💡 تو بگویی نک دل آوردم به تو گویدت پرست ازین دلها قتو
💡 گفت پس من نیستم معشوق تو من به بلغار و مرادت در قتو