لغت نامه دهخدا
غزوی. [ غ َزْ وی ی ] ( ص نسبی ) منسوب به غزو. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به غزو شود.
غزوی. [ غ َزْ وی ی ] ( ص نسبی ) منسوب به غزو. ( از منتهی الارب ) ( آنندراج ). رجوع به غزو شود.
💡 نخست باری سفر از برای خدای تعالی کند نه به متابعت هوی و چنانکه به ظاهر سفری میکند به باطن از هواهای خود نیز سفر کند و مدام بر طهارت باشد و اوراد خود ضایع نکند و باید تا بدان سفر مرادش یا حجی باشد یا غزوی یا زیارت موضعی یا گرفتن فایدهای و طلب علمی یا رؤیت شیخی از مشایخ، و الّا مُخطی باشد اندر آن سفر.
💡 بَلْ أَحْیاءٌ ایشان را «احیاء» خواند، که ارواح ایشان را در شکمهای مرغان از میوه بهشت روزی میرسانند روزی مقدر در وقت معین، هم چنان که زندگان را باشد. و گفتهاند که: ایشان را «احیاء» خواند از بهر آنکه ارواح ایشان تا بقیامت هر شب زیر عرش مجید بسجود درآیند، همچون ارواح زندگان مؤمنان آن گه که بوضو در خواب شوند. و گفتهاند: شهیدان را تا بقیامت هر سال ثواب غزوی بنویسند از آنکه سنّت جهاد بنهادند، پس ایشان را «احیاء» بدان خواند که هم چنان که زندگان را در جهاد ثواب نویسند ایشان را نیز مینویسند. و گفتهاند: ایشان را نشویند و با جامه خویش بگذارند چنان که زندگان را.