عناندار

لغت نامه دهخدا

عناندار. [ ع ِ ] ( نف مرکب ) که عنان اسب در اختیار دارد. مجازاً سوارکار. ماهر در سواری. ماهر در به حرکت و جولان درآوردن اسب که هر چون خواهد آسان اسب را بدان سوی برد:
عناندار چون او ندیده ست کس
تو گویی که سام سوار است و بس.فردوسی.جهاندیده باید عناندار و بس
عنان و سپر بایدش یار و بس.فردوسی.هزاران پس پشت او سرفراز
عناندار با نیزه های دراز.فردوسی.

جمله سازی با عناندار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از بس که عنانداری اندیشه نکردم چون زلف پریشان به هم افتاد سپاهم

💡 چو عیسی آن که کند نفس را عنانداری به دوش چرخ سبکرو سوار می باشد

💡 ساده لوحی بین که می خواهم به دست رعشه دار توسن عمر سبکرو را عنانداری کنم

💡 مگر زلفت عنانداری کند دلهای وحشی را که از شوخی نپردازد به عاشق چشم عیارت

💡 من چسان دل را عنانداری کنم جایی که هست کوه طور از وحشیان دامن صحرای تو

💡 کند موج سراب دشت پیما را عنانداری هوسناکی که می پیچد به کف دامان دنیا را

چوزه خون یعنی چه؟
چوزه خون یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز