ضح

لغت نامه دهخدا

ضح. [ ض ِح ح ] ( ع اِ ) آفتاب. ( منتهی الارب ) ( منتخب اللغات ) ( دهار ). روشنی آفتاب وقتی که منتشر شود. ( منتهی الارب ). روشنی آفتاب. ( مهذب الاسماء ). رنگ آفتاب. ( منتهی الارب ). مقابل ظِل، فی ٔ، سایه. || صحراء. ( منتهی الارب ). صحرا که گیاه نداشته باشد و آفتاب بر آن تابد. ( منتخب اللغات ). || فضای فراخ. || آنچه بر آن آفتاب تابد. و منه: جاء فلان بالضّح و الریح ( و لاتقل بالضیح و انه لیس بشی )؛ ای بما طلعت الشمس و ما جرت علیه الریح ای المال الکثیر. و فی الحدیث: لایقعدن احدکم بین الضِح و الظل فانه مقعد الشیطان. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

آفتاب ٠ روشنی آفتاب وقتی که منتشر شود ٠ رنگ آفتاب ٠

جمله سازی با ضح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پیر نه بدر دجی بدر نه شمس ضحی شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر

💡 قول دیگر کین ضحی را خواست دوست هم برای آنک این هم عکس اوست

💡 همیشه تا نفروزد قمر چو شمس ضحی مدام تا ندرخشد سها چو بدر ظلم

💡 هر صباحی رو نهادی سوی گور ایستادی تا ضحی اندر حضور

💡 نورشان حیران این نور آمده چون ستاره زین ضحی فانی شده

مهر امیز یعنی چه؟
مهر امیز یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز