شه نیمروز

لغت نامه دهخدا

شه نیمروز. [ ش َ هَِ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) شاه نیمروز. شاه سیستان. رجوع به شاه نیمروز شود. || کنایه از آفتاب. ( برهان ). رجوع به شاه نیمروز شود. || کنایه از دل آدمی که به عربی قلب گویند. ( از برهان ) ( از غیاث ). || ( اِخ ) کنایه از رستم بسبب آنکه سیستان را نیمروز خوانند. ( برهان ). || کنایه از حضرت آدم ( ع ) چه او تا نیمروز در بهشت بود. ( از برهان ) ( از غیاث ). || کنایه از حضرت محمد ( ص ) زیرا که تا نیمروز شفاعت امتان گناهکار خواهد کرد. ( از برهان ) ( از غیاث ).

فرهنگ فارسی

شاه نیمروز شاه سیستان.

جمله سازی با شه نیمروز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نبشته شد این نامه دلفروز ز گرشاسب فرخ شه نیمروز

💡 به بالین آن هر دو بسته چو یوز خروشان و جوشان شه نیمروز

💡 چنین داد پاسخ شه نیمروز در شست کافی و زرد است روز

💡 در نفس آباد دم نیم‌سوز صدرنشین گشته شه نیمروز

💡 چو نیمی شد از روز گیتی فروز روان گشت از آنجا شه نیمروز

ملخ یعنی چه؟
ملخ یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
محتمل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز