شرط کردن
مترادفها
مشروط کردن، قید کردن
لغت نامه دهخدا
شرط کردن. [ ش َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) عهد کردن. بر خود لازم گرفتن: چون در تاریخ شرطکردم که در اول نشستن بر پادشاهی خطبه بنویسم... اکنون آن شرط نگاه دارم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 588 ).
شرطی کردم که تا بر تو نیایم
بوسی ندهم بر آن عقیق چو شکر.مسعودسعد.
فرهنگ فارسی
عهد کردن برخورد لازم گرفتن
جمله سازی با شرط کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این فیلم داستان پنج دوست است که باغی را به صورت شریکی خریداری میکنند و شرط میکنند آخرین نفری که ازدواج نکرده باشد مالک باغ میشود. هشت سال بعد از شرط کردن، شاهین (امین حیایی) از سفر خارج بر میگردد و وقتی میبیند قیمت آن باغ سر به فلک کشیده، به سراغ کیا (مجید صالحی) میرود که ببیند چه کسانی از آن پنج دوست ازدواج کردهاند. بعد از آن درصدد است تا کسانی را که ازدواج نکردهاند (با کلک) وادار به ازدواج کند و پول باغ را بگیرد و به طلبکارانش بدهد.
💡 خلاف شرط کردن نیست احسن چه سازم با وی و با شرط او من