سمن سیما
لغت نامه دهخدا
سمن سیما. [ س َ م َ ] ( ص مرکب ) سمن پیکر. ( ناظم الاطباء ). چهره او در سپیدی چون گل یاسمن است:
دمید خط ز بناگوش آن سمن سیما
غریب شامی از این صبحگاه پیدا شد.صائب.بناگوش تو ای ترک سمن سیمای سیمین تن
سمن را خاک زد در چشم و گل را چاک پیراهن.احمدبن مؤید سمرقندی.
فرهنگ فارسی
سمن پیکر چهره او در سپیدی چون گل یاسمن است.
فرهنگ اسم ها
اسم: سمن سیما (دختر) (فارسی)
معنی: سمن ( فارسی ) + سیما ( عربی )، سمن چهره
جمله سازی با سمن سیما
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قلب عکس و عکس قلب قلب را ترکیب کن تا بدانی نام آن سرو سمن سیمای من
💡 نعل در آتش ز سودای تو دارد آفتاب ای سمن سیما تو سرگردان سودای که ای؟
💡 ای رشک رخ حورا آخر چه جمالست این وی سرو سمن سیما آخر چه کمالست این
💡 به ظاهر گر به چشمم ای سمن سیما نمی آیی به خواب من چرا در پرده شبها نمی آیی؟
💡 دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم به خاطر آنچه می گردید شد یکجا فراموشم